click here to enlarge

امشب چه غوغا کرده ای طو فان چه بر پا کرده ای

در سرزمين سينه ام دل را چو دريا کرده ای

گاهی به مدم می کشی گاهی به جذرم می کشی

ای ماه پر افسون مرا بالا و پايين کرده ای

تا کی به ساحل سر زنم امواج را بر در زنم

تا کی بجويم من تو را لنگر کجا را کرد ه ای

کی در هوا فانی شوم کی ابر بارانی شوم

بر من بتاب ای ماهتاب کاتش به دلها کرده ای

پا در رکاب موج بر با خود مرا تا اوج بر

آی و وفا کن در کنار عهدی که با ما کرده ای

آی و تنی در اب زن چرخی در اين گرداب زن

آیا به عمرت اينچنين موجی تماشا کرده ای

تو سينه ام را ميدری تا کی نمايی دلبری

گويا ميان يک صدف گوهر تو پيدا کرده ای

پر شور گرديده دلم با آن که نزد ساحلم

می ميرم از تشنه لبی از ما چه پروا کرده ای

بردی ببر اين ابرو در هم مکش آن چشم و رو

از آبروی من عجب ابری مهيا کرده ای

شد رعد و برق اين ابر من يعنی سر امد صبر من

باران که می بارد بيا دل را تو رسوا کرده ای